کابوس های یک رویا

خرید بک لینک

دیروز آزمون اجرا داشتم خوب بود ولی امروز که نظارت داشتم ریدم :)))))))))))))

پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۱ | 10:56 AM | رویا | 
کابوس های یک رویا...

ما را در سایت کابوس های یک رویا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: پنجشنبه 20 آذر 1404 ساعت: 21:31

فرشته نجاتم شدی تو، عشقت واسم هدیه آسمونه خب کل ۴۰۳ مشغول بودم یه عالم روز بد داشتم که نمیفهمیدم بد بودن و لابلاش اتفاقای خوب هم بودحالا مرور میکنم و مینویسمشون که یادگار بمونه برامآزمون قبول شدم هم نظارت هم اجرا ، خیلی استرس داشتم ولی سر آزمون همه چیز برام مثل آب خوردن بود و قبول شدنش می ارزید ...ی کار برداشت گرفتیم که دردسرش زیاد بود...و اینکه پایان نامه کوفتی بالاخره تموم شد!دفاع کردم و راحت شدم انقدر که دو ماهه نرفتم کارای تموم شدنشو بکنم :)دفاعمو دوست داشتم ، خود طرحم رو هم خیلی د کابوس های یک رویا...ادامه مطلب

ما را در سایت کابوس های یک رویا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: پنجشنبه 20 آذر 1404 ساعت: 21:31

این روزا خیلی کار دارم و برنامه های زیاد ریخته رو سرمسه شنبه تحویل پروژه دارم که هیچی ، تموم شده در نظر میگیریمش، بعد تا آخر بهمن باید پروپوزال بدم بعد میوفتیم تو پایان نامهاز اون طرف همه بهم میگن آزمون استخدامیو شرکت کن، دیگه اونم ثبت نام کنم تا اردیبهشت باید بخونم که البته احتمالا هیچی نخونم! نهایتا نمونه سوالا رو ببینمبعد تا شهریور باید واسه نظام آماده بشم و میخوام حتمااا حتماااا قبول بشم با آزی باید پکیج بخریم جدی بخونیمو در کنار همه اینا ثابت شده من هروقت درس دارم و کار دارم آوین نمیخوابه کابوس های یک رویا...ادامه مطلب

ما را در سایت کابوس های یک رویا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1402 ساعت: 14:42

هر چقدر تلاش کنم نمیتونم درباره حس عجیبی که دارم بگم : ««مادر شدن»»همیشه به مهدی میگفتم بدون دلیل دوست دارم و فکر می کردم این همون تعریف عشقه اما الان عشق برام تعریف متفاوت تر و معصوم تری داره ، به چشم های دخترم که نگاه می کنم تمام عشق دنیا رو میبینم و هیچ تعریفی براش ندارم ، مادر شدن برای من بالاترین تعریف عشق بودبیمارستان که بودم فهمیدم میشه بچتو دوست نداشته باشی ، مثل همون زن مجنون بغل دستم که به پسر کوچولوش فحش می داد چون از باباش متنفر بود ...ولی من از اون دسته نیستم من تازه فهمیدم بی تابی و بال بال زدن بقیه مادرا موقع نگه داشتن بچه هاشون یعنی چیاصلا انگار تازه فهمیدم عشق یعنی چی!این روزا یه جمله ای مدام تو ذهنم میچرخه :« الهی عاقبت بخیر بشی دخترم» با صدای بابام! و اون عشقی که موقع دخترم گفتنش داشت رو تازه درک میکنم و حس میکنم این روزا دعای بابام گرفته و با دخترم با آوینم عاقبت بخیر شدم...پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲ | 8:42 PM | رویا |  کابوس های یک رویا...ادامه مطلب

ما را در سایت کابوس های یک رویا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 14:22

خب ثبت کنم از عذاب این روزهام: کهیر!از پنج شنبه صبح صورت و بدنم پر کهیر شده ، بدنم زیاد نیست ولی صورتم افتضاحهههه چشمم به زور باز میشه و یه نصفه روز که کلا باز نشد!درد و خارش و سوزش یه طرف ، این قیافه بی ریختم یه طرف! من از الان تا آخررررر عمر غلط بکنم از خودم ایراد بگیرم!!!فردا روز پنجمه و امیدوارم روز آخر باشه!بدم میا از خودم...!+امروز با خبر خوش خانم ترکمان از خواب بیدار شدم و آزاده هم اومد دانشگاه ثبت نام کرد!اینجوری خیلی خیالم راحته همش استرس داشتم اگه یه دانشگاه دیگه باشه چجوری هر دو تا جا باشم که یه موقع آقا آبتین هوس کرد بیاد آزاده تنها نباشه...یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱ | 10:7 PM | رویا |  کابوس های یک رویا...ادامه مطلب

ما را در سایت کابوس های یک رویا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 122 تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 12:43

صفحه بندی