هر چقدر تلاش کنم نمیتونم درباره حس عجیبی که دارم بگم : ««مادر شدن»»
همیشه به مهدی میگفتم بدون دلیل دوست دارم و فکر می کردم این همون تعریف عشقه اما الان عشق برام تعریف متفاوت تر و معصوم تری داره ، به چشم های دخترم که نگاه می کنم تمام عشق دنیا رو میبینم و هیچ تعریفی براش ندارم ، مادر شدن برای من بالاترین تعریف عشق بود
بیمارستان که بودم فهمیدم میشه بچتو دوست نداشته باشی ، مثل همون زن مجنون بغل دستم که به پسر کوچولوش فحش می داد چون از باباش متنفر بود ...
ولی من از اون دسته نیستم من تازه فهمیدم بی تابی و بال بال زدن بقیه مادرا موقع نگه داشتن بچه هاشون یعنی چی
اصلا انگار تازه فهمیدم عشق یعنی چی!
این روزا یه جمله ای مدام تو ذهنم میچرخه :« الهی عاقبت بخیر بشی دخترم» با صدای بابام! و اون عشقی که موقع دخترم گفتنش داشت رو تازه درک میکنم و حس میکنم این روزا دعای بابام گرفته و با دخترم با آوینم عاقبت بخیر شدم...
پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲ | 8:42 PM | رویا |
کابوس های یک رویا...ما را در سایت کابوس های یک رویا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 51