خب کل ۴۰۳ مشغول بودم یه عالم روز بد داشتم که نمیفهمیدم بد بودن و لابلاش اتفاقای خوب هم بود
حالا مرور میکنم و مینویسمشون که یادگار بمونه برام
آزمون قبول شدم هم نظارت هم اجرا ، خیلی استرس داشتم ولی سر آزمون همه چیز برام مثل آب خوردن بود و قبول شدنش می ارزید ...
ی کار برداشت گرفتیم که دردسرش زیاد بود...
و اینکه پایان نامه کوفتی بالاخره تموم شد!
دفاع کردم و راحت شدم انقدر که دو ماهه نرفتم کارای تموم شدنشو بکنم :)
دفاعمو دوست داشتم ، خود طرحم رو هم خیلی دوست داشتم.
قبل و بعد دفاع دنبال کار بودم با یه نفر آشنا شدم که با خودم گفتم وای چه آدم بزرگ و خفنی!! ولی بعدش فهمیدم طرف فقط پولداره و آدم نمایشیه نه موفق و خفن! پیش اونم کار نکردم و طبق معمول همه زندگیم که مردهای حامی و درست و حسابی پشتم بودن مهدی خودش پیشقدم شد و وقتی گفتم میخوام برم تو کار بازسازی و دکوراسیون گفت بسم الله و یه دفتر دکوراسیون زد و یک هفته س که شروع کردیم و داداش هم کنارمه...
حالا درباره اون روزای بد بگم!! لعنت به افسردگی بعد زایمان که من نمیفهمیدم افسردگی دارم! یعنی لعنت به تک تک لحظاتش که نذاشت از دختر کوچولوم لذت ببرم! ثانیه به ثانیه ش خسته ، بی اعصاب ،مضطرب، بی حوصله و متنفر از زندگی بودم ، از خودم بدم میومد از صورتم از لباسام از حرف زدنم و از همه چیز! یک ماهی از یک سالگی آوین که گذشت یهو به خودم اومدم انگار یهو متوجه شدم رفتار روزای قبلم چقدر غیرمنطقی بوده و تازه دوزاریم افتاد که چم بوده.... یادگار اون روزا؟ یه اعصاب ضعیف و حجم بی نهایت استرس ....
برنامه آینده م تکمیل کردن رویت و یاد گرفتنشه
بعد آزمون طراحی باید شرکت کنم
اما برنامه اصلیم فقط تمرکز روی کاره و کار و کار!
ما را در سایت کابوس های یک رویا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 16