یک روز یاد من میفتی..
یک روز که کنار شومینه نشستی و روزمرگی هات رو میشمری و خنده های دلبرانه زن و حرف زدن دخترت سر ذوقت نمیاره
یک روز که به بخار چایی زل میزنی و فکرت مشغول پیدا کردن یه موضوع گمشده س و چایی یخ میکنه ولی تو بازم درگیری
یک روز که ورق های آلبومت تک تک از بر میکنی تو یه لحظه ...خیلی اتفاقی..چیزی ته دلت تنگ میشه ... به یاد میاری...یاد یک جفت چشم خندان و بی قرار می افتی که روزی تو یه چشمت زل میزد و برقشو حس میکردی..
غده سرطانی مغزت پیدا میشه...یاد اسم دخترت میفتی ...با بغض اسممو میگی
دخترت میاد پیشت:بله بابایی؟چرا گریه میکنی؟؟
ما را در سایت کابوس های یک رویا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 143