امروز خیلی سختم بود، خیلی! انگار که یهو همه چیز آوار شد سرم تنها کاری کردم غر نزدن بود! از ته دلم گفتم باشه خدا هر چی خودت بگی ؛ نمازمو خوندم و سر نماز فقط هق هق کردم، نشستم کف آشپزخونه دانشگاه و گریه کردم؛ آزاده زنگ زد و درد و دل کردم ولی غر نزدم، ولی خب خدا جواب داد؛ راضیم کرد با یه اتفاق دیگه.....شکرت که هستی
کابوس های یک رویا...ما را در سایت کابوس های یک رویا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154