اون روز نمیدونم نیکان چی می گفت که هی پشت سر هم خندیدم...غزل به نرگس گفت چقدر باحال میخنده... میدونی خدا همون لحظه خشکم زد جمله بیش از حد تکراری بود برام یعنی هرکی بار اول منو ببینه اینو میگه فقط شوکه شدم چون خیلی وقت بود نشنیدم این حرفو؛ فککردم چقدر دور خودمو محدود کردم و چقدر دور خودم دیوار کشیدم که هیچ آدم جدیدی نمیبینم...واقعا فراریم از آدمیزاد؟!
کابوس های یک رویا...ما را در سایت کابوس های یک رویا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 200